+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 12:43  توسط محمد ربیع پور
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2:25  توسط محمد ربیع پور
|
امشب شب عریانی احساس من است!
می خواهی شعری بشنوی؟
برایت شعری خواهم گفت...
به چشمانم نگاه کن؛ خود را در آن میبینی؟
برایت شعری گفتم... جریان شعرم را بر گونه هایم میبینی؟
لب هایم شوری شعرم را حس کردند... نگو که هنوز نمیشنوی....
امشب اگر هستم، با تو هستم؛ برای تو هستم
شب را برایت شعر میکنم...
امشب با من زندگی کن...
نه بخوان ؛ نه بنویس؛ زندگی کن...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شعر متعلق به خانوم محمدی است که آوردم اینجا ... امیدوارم ناراضی نباشند
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:50  توسط محمد ربیع پور
|
گر چه زبانم از مقال افتاده است ، لیکن دل در جنب و جوش است بیش از پیش . . . چه کنم که زیباییت بندی است در دم بر لغزش آن
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:2  توسط محمد ربیع پور
|
اگر روزی پرنده ای را پر گشوده در سقوط دیدی ، بدان که از جاذبه تو توان رهیدن ندارد
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:55  توسط محمد ربیع پور
|
آنقدر با دروغ خو گرفته ایم ...که هر زمان دوستی ما را با دروغ های خویش بهره مند می سازد خشنود می شویم و با شادمانی فریاد می زنیم ...من می دانستم او نیز دروغ است...و من امروز شادمانم که این خیال توهم نبود ...او نیز دروغ بود
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:52  توسط محمد ربیع پور
|
نگاه تو :
چو نهیب و خروش یک نهر است ؟
صدای موج خروشان موج دریاهاست!
نوای دلکش صوت صدای تو :
چون شب ؟
سکوت یک شب برفی به کنج یک صحراست!
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:50  توسط محمد ربیع پور
|
من دل به تو دادم که دلت با دگری بود
ما را ثمر عشق همان بی خبری بود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:48  توسط محمد ربیع پور
|
دلم از سکوت بیزار است
دلم از سکوت دلگیر است
دلتنگ است
دلم آرزوی حرفی داشت
دلم آرزوی لبخندی
و امیدی به یک نگاه از تو که بلغزد بر من
من و دل به کار خویشتنیم
تو و تن به جنگ خود با من
و ندارم من ز دلت خبری
که
نظری هست با منت یا نه !
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 10:45  توسط محمد ربیع پور
|
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:7  توسط محمد ربیع پور
|